ننویسندگی

من فقط سخنانی را بر زبان می آورم که شما خود در اندیشه میدانید. مگر دانش سخن چیزی ست به جز سایه ای از دانش بی سخن؟ جبران خلیل جبران

ننویسندگی

من فقط سخنانی را بر زبان می آورم که شما خود در اندیشه میدانید. مگر دانش سخن چیزی ست به جز سایه ای از دانش بی سخن؟ جبران خلیل جبران

۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

داشتم سری مطالبی رو برای انتشار مرور میکردم که جملات زیر توجهم رو جلب کرد.

-تو ساکت و صامت در بغلم نشسته بودی. به تو گفتم: "اگر یک قدرت برتر و مافوق به تو امکان تصمیم گیری می داد، تو چه تصمیمی میگرفتی، جرج؟ البته ما میتوانیم در این ماجرای بزرگ و مرموز خود را پری افسانه ای بد و مضکی تصور کنیم. آیا تو زندگی در این کره خاکی را انتخاب میکردی، چه کوتاه بود و چه بلند، چه در صد هزار سال بعد بود چه در صد میلیون سال بعد؟"
دو بار نفس عمیق کشیدم و بعد با صدای محکم و قاطعی گفتم: "یا اصلا در این بازی شرکت نمیکردی زیرا نمیتوانستی قواعدش را بپذیری؟"

-برای ما انسانها، گاهی از دست دادن چیزی که دوستش داریم سخت تر از نداشتن آن از ابتدای امر است.

-رویای غیر ممکن ها نام مخصوصی دارد که به آن "امید" میگوییم.
 
کتاب دختر پرتقالی 
نویسنده: یوستاین گاردر (Jostein Gaarder )
مترجم: مهوش خرمی پور
-------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
حتما ما بارها و بارها از این دست سوالات از خودمون پرسیدیم. عده ای از ما جواب هایی رو برای خودمون پیدا کردیم و شاید هم نتیجه اش شده معنای زندگی هامون. 
هنگامیکه ما این مطلب رو میخونیم قطعا به بخشی از این سوال جواب دادیم; زندگی کردن رو با تمام قواعدش انتخاب کردیم یا میشه گفت انتخاب کردند برامون. پس ما فقط برای بخش دیگه این سوال میتونیم جوابی داشته باشیم. آیا تونستیم جوابی پیدا کنیم و یا معنایی رو به زندگیمون بدیم که اینجا بودن رو برامون ارزشمند بکنه؟
حتما این سوال رو باید از خودمون بپرسیم و غیر از خودمون هم کسی جوابی براش نداره.

دنیای ما رو اراده ما میسازد و قطعا امید مانع فروپاشی اراده هاست.

دیروز سالروز مرگ فروغ فرخزاد بود.

شعر زیر از دفتر تولدی دیگر به نام آفتاب میشود تقدیم به خود فروغ میشود.

 

آفتاب می شود

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه
سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا
کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب میشود

 

پی نوشت1 : زندگی و رشد فروغ فرخزاد نمونه کم نظیری از مبارزه با محدودیت ها، بزرگ شدن، نشان دادن انتخاب های بهتر  برای آدم ها و عشق ورزیدن به تمام زندگیست. در زیر دکلمه این شعر که توسط مروم خسرو شکیبایی به زیبایی خوانده شده می آید.



 

پی نوشت2 : در زیر شعری هم از سهراب سپهری که برای فروغ سروده رو هم منتشر میکنم. این شعر از دفتر حجم سبز در هشت کتاب سهراب سپهری میباشد.

 

 

دوست

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

صداش

به شکل حزن پریشان واقعیت بود.

و پلک هاش

مسیر نبض عناصر را

به ما نشان داد.

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهر بانی را

به سمت ما کوچاند.

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین وقت خودش را

برای آینه تفسیر کرد.

و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد.

همیشه کودکی باد را صدا میکرد.

همیشه رشته صحبت را

به چفت آب گره میزد.

برای ما، یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم.

 

و بارها دیدیم

که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.

 

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم.

 

 

پی نوشت3: رابطه سهراب و فروغ نمونه خوبی از انسان های عاشق است.

 

من مینویسم

تا اشیا را منفجر کنم؛ نوشتن انفجار است

می نویسم

تا روشنایی را بر تاریکی چیره کنم

و شعر را به به پیروزی برسانم

می نویسم

تا خوشه های گندم بخوانند

تا درختان بخوانند

می نویسم

تا گل سرخ مرا بفهمد،

تا ستاره، پرنده،

گربه، ماهی، و صدف

مرا بفهمد.

می نویسم

تا دنیا را از دندان هلاکو

از حکومت نظامیان

از دیوانگی اوباشان

              رهایی بخشم.

می نویسم

تا زنان را از سلول های ستم

از شهر های مرده

از ایالت های بردگی

از روزهای پرکسالت

سرد و تکراری 

                 برهانم.

مینویسم تا وازه را از تفتیش

از بو کشیدن سگ ها

و از تیغ سانسور

             برهانم

می نویسم

تا زنی را که دوست دارم

از شهر بی شعر

شهر بی عشق

شهر اندوه و افسردگی

                             رها کنم

می نویسم تا از او ابری نمبار بسازم.


تنها زن و نوشتن 

ما را از مرگ می رهاند.


شعر من مینویسم / کتاب در بندر آبی چشمانت...

از شاعر سوری نزار قبانی

ترجمه احمد پوری


پی نوشت: زمانی که این شعر رو میخوندم فکر کردم ما آدما چقدر نیاز داریم به خلق معنا. و چه چیزهای قشنگی دور و بر ما هست برای خلق این معنا.

شخصا برای خود من دوست داشتن فارق از چه چیز و چه کس بهترین معنا برای این زندگی معمولی ست. اگر بخوام مثالی برای خودم بزنم دوست داشتن شخصی که کیلومتر ها از او فاصله مکانی دارم و شاید هرگز نبینمش معنای زندگی است.